زندگی مشترک مازندگی مشترک ما، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 28 روز سن داره
پسرم برديا پسرم برديا ، تا این لحظه: 11 سال و 5 ماه و 6 روز سن داره
پرکشیده🧚‍♀️پرکشیده🧚‍♀️، تا این لحظه: 9 سال و 2 ماه و 4 روز سن داره
پرکشیده 🧚‍♂️پرکشیده 🧚‍♂️، تا این لحظه: 7 سال و 2 روز سن داره

آرزوی من

زندگی رو ادامه میدم این تصمیم این دقیقه منه

خاله بوی مامانو میداد

1392/12/6 1:30
نویسنده : صبا بانو
806 بازدید
اشتراک گذاری

چند وقت پیش یه جریاناتی شد که حال نمیکنم بگم از اونجاش میگم که خوب بود رفتیم خونه دایی تولد دایی بود یه دریا گریه کردم و به جای کادو بهش کلی ابغوره هدیه کردم بغضم ترکید سنگ صبورم شکست خاله صدام کرد بغلم کرد پر پر زدم تو بغلش بوی مامان خودمو میداد اون که قدیما داشتم یاد روزای قدیم کردم اون شب قد ٣ ماه سبک شدم ولی خجالت کشیدم نذاشته بودم کسی دردمو ببینه ولی یکی دردمو ریخت وسط گود همه دیدن جیگرم پاره پارس

مادر جون چه وقت مردن تو بود اگر بودی این وظع ما نمیشد به کی گله کنم خدایاا ستون خیمه خانواده رو برداشتی مگر ما چه قومی بودیم که بیستونمون کردی

مادر جون چرا هر چی صدات میکنم جواب نمیدی قبلا میاومدی به خوابم سر سنگین شدی تازگی یادت نیست همیشه میگفتی بزرگ بشی عروس میشی

یادته بهم میگفتی برو ماست بخر

تاب تاب خمیر..

 شیشه پر پنیر...

 دست کی بالا؟

............

یه یه نون یه کوفته کو..؟

خوردم..!

پس منم مردممممممممممممم خنده

یادته..!

همیشه با هام بازی میکردی

تو تمام بازیات درس زندگی بود داستان عروس و مادر شوهرو همیشه برام میگفتی

میگفتی یه دختری بوده که با یه پسر ازدواج میکنه و تو خونه مادرشوهرش زندگی میکرده مادره عروسو ازیت میکرده و بهش غذای خوب نمیداده همش ازش کار میکشیده  پسره هر وقت میاومده خونه میدیده زنش خستس و بد اخلاق و محلش نمیده

میره به دوستش میگه رفیق عیال من اینجوری به نظر منو نمیخواد عاشق کس دیگه ای شده؟

رفیقش میگه کاری نداره امتحانش کن یه دسته گل ببر بنداز جلو پاش اگر برش داره عاشقه

پسره دم غروب میره رو پشت بودم یه دسته گل قشنگ از بالا دیوار میندازه جلو پای دختره که داشته جارو میزده دختره گلو بر میداره بو میکنه یه نگاهی میکنه پرت میکنه تو باغچه بلند میگه گل میخوام چی کاررررررر..!

پسره باز میگه رفیق جریان اینجوری شد رفیق میگه تا حالا زنت شکایتی نکرده میگه نه گفت شاید مادرت ازیتش میکنه ..!

پسره میگه من خبر ندارم میگه باز امتحانش کن نونو کباب بخر ببر بنداز جلو پاش پسره باز میره رو پشت بوم یه بقچه نون و کباب میندازه تو حیاط دختره میره نزدیک بغچه رو باز میکنه تا چشمش به نون و کباب میفته با عجله همشو میخوره بعدم میگه خدایا شکرت سیر شدم  شب که شوهره میاد خونه میبینه زنش خوشحاله و محلش میزاره اونجا میفهمه که مادرش عروسشو اذیت میکرده و زنش چه زن پاکو نجیبینه دست زنشو  میگیره و از اون خونه میبره ...

یادش بخیرررررررررررر

پسندها (1)

نظرات (3)

مامان ستاره
6 اسفند 92 15:13
خدا بیامرزه مادرت رو عزیزم .... واقعا مادرها داستاناشون همیشه آموزنده هست وبوده ... خیلی داستانش جالب بود .... امیدوارم هر چه زودتر مشکلت حل شه گلم و از این درد خلاص شی ....
صبا بانو
پاسخ
عزیزم مادرم زندس ولی ممنون ادم زنده هم خدا بیامرزی میخواد گاهی انسانها رفتارشونو رو نمیفهمن برادرم عشق منو تو دل مادرم کشت و حالا من بی مادر شدم
مامان ستاره
8 اسفند 92 0:29
یعنی چی عزیزم از اینکه برادرت عشق تو رو در دل مادرت کشت ؟ اگه دوست داشتی می تونی برام خصوصی بزاری اگه دوست داشتی گلم ... چون نمی خوام تو رودربایسی بمونی و با نارضایتی چیزی گفته بشه چون ممکنه خصوصی باشه .... اگه خواستی درد و دل کنی می تونی بهم اطمینان کنی گلم .. ناراحت نباش خدا جای حق نشسته .... من کهکلا از مادرم خیری ندیدم و همیشه برام مث نامادری بود ...
مامی92
9 اسفند 92 20:57
صبا مگه داداشت چیکار کرده با مادرت مشکل داری؟ چه مشکلی بینتون پیش اومده
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به آرزوی من می باشد